تبليغاتX
چی بگم به تو...............

ميخوامت......

 

 

 

 

                     

 

 

من به همه ی كسايی كه دوست من هستند ميگم تصميم بگيريد صبح ها نيم ساعت زودتربيدار شيد و اين كارو يك سال ادامه بديد با اين كار هفتادو نيم روز به ساعات دنيای بيداريتون اضافه می كنيد ^^^^---^^^------^^^^^^

^^^^---^^^^^---------^^^^^^---------^-^-^^^^____________________________اين آخرش

 

تونستم و خيلی حال كردم ميدونی چيه ؟ از آدمايی كه هر ساعت يه كار ميكنند خوشم نمياد خيلی ببخشيد نمونش از خودم از من ! آره خوب يعنی چی دوستاتو رها كردی خوب ناراحت می شند آخ ببخشيد هر بار به هر بهانه ايی می خواستم بيام نمي شد از همتون می خوام منو ببخشيد خوب شد ؟ من نميدونم چرا از من می پرسی تا وقتی كه اونا نبخشند منم نمی بخشمت اگه اگه حتی يكيشون نبخشه ديگه بات قهر ميكنم .

آهای آهای

از همتون ميخوام ..................................    شنيديد كه چی گفت :؟

منو م ی ب خ ش ی د ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

من اينو ميشناسم زياد وقت نميده #

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:31 توسط شهروز |


ديدا ديدِ ددِِذيتِ

 

بِ ‍؛؛؛؛؛؛؛

                             

 

 

نپرس اينا چيه دارم آهنگ ميسازم اما نُت نيست من دراوورديه......  هر آهنگي يه حالی ميده ويالن كه زار ميزنه گيتارم كه اصلاّ فقط واسه اوناست ! اونا كی اند ؟

 

اونا دوتاند اونا كه عاشقند اونا كه ديوانه اند . چقدر گفتی اونا قاطی كردم .اونا.... ببخشيد! گروه دوم سراغ  پركاشنم ميرند دالامبو دولومب چه حالی می كنن  واسه خودشون اُرگم كه بابا به هر كی می خواد غمگين بزنه زياد حال نميده آخه واسه شاديه قبول كن  فلوتم كه درد دل و همش در حاله ناله آخی چون دم ازغريبی می زنه دف و تنبكو اينارو نمرم سراغش چون عجيب وقتي با هم قاطی ميشند برو بابا دلت خوشه سراغ هيچكدوم نميرم خوب نرو زورت كه نكردم نه حالا اين كه هر چي من بهش ميگم ميگه برو بابا شما چی ميگيد اين كه منو كشت شما كدوم سازو دوست داريييييييييييييييييييييييييييييييد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟    

    

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:2 توسط شهروز |


نمی دونم كجا خوندمِش.....

                                 

 

                                                        اگه گمان می كني شكست خوردی

                                                             بدون  شكست می خوری 

         اگه گمان می كنی جرات نداری

                  جرات نداری            

                                                            اگه می خوای پيروز شی 

                                                            اما نمی تونی پس نميتونی

         اگه گمان می كنی كه خواهی باخت

                پس خواهی باخت

 

اينو بدون كه در جهانِ بيرون از ذهن همه چيز به اراده ی آدمی بستگی داره واين

                                      معجزه ی  ذهن انسانِ

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:58 توسط شهروز |


می نويسم،يادتِ،شيطون

                            

واسه خودمو خودت.می دونی كه...

 

هر جاش غلط بود به روی خودت نيار ....

                            

يادت روز اولی كه از اون چيزه مسخره كه اصلاْ معلوم نيست تو دلش چی می گزره و آخر كيو به كی می رسونه

در حالی كه اصلاّ به فكرت نبودم اومدی خيلی جالب بود واسم شايدم خودت ندونی كه چی شد اما شد ديگه  اما دوست دارم چراشو نپرس چون بلد نيستم اما اندازشو بت گفتم اگه يادت رفته باشه بازم بت می گم يادتِ گفتی تو گل فروشی هستم فكر كنم روزِ مادر بود آره؟نمی دونم يادم نيست بعد بت گفتم يه گلم واسه من بخر خنديدی ديگه نفهميدم چی شد تا ، يه چند روزِ گير داده بودی به اسمو خلاصه به يه زوری ثابت شد بت تازه فكر كنم اينم نمی دونم آخ از اون روز بگم كه من تو اون شهر بودم يادت؟ حالا می گه نه ! نه اما می دونم فراموش نكردی ، پيشِِ دوستت بودی صدامو زياد كردی منظورم اسپيكرِ.....ولی من فهميدمو حسابی خنديديد يادتِ از اون آهن قراضه كه گفتم كارت از خودم نيست اينقدر حرفيدی‌ بازم تموم نشد !!!!!!!!!چه روزايی بود يادش بخير كاش تكرار می شد راستی من سر موقع اومدم تو نبودی نمی دونم كجا كمين كرده بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شيطون  شيطون شيطون  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:58 توسط شهروز |


مي دوني ..

آسمونو........

 

هر چي نگاه كني ازش سير نميشي همش دنبال يه چيز مي گردي آخه اون چيه ؟ حالا رنگشو چرا نميگي انگار خودم اين رنگو براش انتخاب كردم تا حا لا فكر كردي ؟ در مورد چي در مورد اين كه هر رنگي واقعاْ سر جاي خودشِ آره من فكر كردم فكر كردم آسمون سبز بود واقعاْ چطوري مي شد نه نه نه نگو نميشه چيه ؟ تازه ميخوام درختامو آبي كنم پس اون پرنده چي كار كنه اگه آسمونش سبز باشه از اون بدتر اينكه خودشم سبز باشه آخ‌ آخ آخ..

خسته ميشه اره پس نميشه همه اينارو گفتم كه بگم مگه رنگه خودش چشه هان بده رنگ آسمون دلمو گفتم اونم آبي اين دو تا آسمون عين همند وقتي درياي  دلت خون باشه اسمون دلت غروب ميكنه اينا رو نگفتم كه فكر كني من آشقم نه من هنوز بلد نيست بنويسمش  فقط خواستم بگم صبح كه پاميشي از خواب  آسمونت فرق كرده  اما تو نمي فهمي چرا ؟ چرا هميشه بايد آسمون دلش بگيره تا تو بالا رو نگاه كني چون نمي زاره به كارات برسي آره همش فكر مي كني كي آفتاب ميشه كم كم با ادامه ي اين وضع دلت عين اون ميشه همرنگش تا فرداش آهان يه چيز ديگه سعي كنيد خوشرنگترين آسمونو براي خودتون انتخاب كنيد من آبي چون هر رنگي قاطي شه باهاش زياد دَووم نمياره چون اون رنگم آروم ميكنه آخي......

 

 

ا‍َ‌بر ....

                                

 

ابرو دوست دارم يه جوراي‍ی كاراش قشنگه . خوب بگو ببينيم از چيش خوشت می ياد ؟

بزار بگم بگو ايم ايمممممممممممممممممم

آهان يادم اومد وقتي دلش می گيره راحت گريه ميكنه از كسی هم خجالت نميكشه مِثلِ مانيست كه فقط تا يه سنی‌ گريه ميكنيم  ديدی الان  وقتی كسي می زنه تو گوشمون گريه نميكنيم فقط تا يه چند روزی‌ تو خودمونيم اون هر موقع خوشحال به خورشيد راه ميده وقتی‌ دلش پرجلوی خورشيدو می گيره اما وقتی‌گريه می كنه خوبه چون ماشينارو خيابونارو مارو خيس ميكنه دلش خنك می شه آخيش......

اما ما فقط وايميستيم تا خيس شيم اگه فرار نكنيم لجش می گيره وای اون وقت كه از خودش صدا در مياره اينم از شگرداشِ ديگه....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:35 توسط شهروز |


 خط خطی یا نوشته! ... چه فرقی میکنه!

 

                                              

                                                             

                                                

شاخ و دم که نداره! ... خوب عقلم کمه! ... هر چی مياد تو کلم می خوام بنويسم ... فحش ... دری بری ... شر و ور ... اصلا دوست دارم همينجوری فقط تايپ کنم ... می خوام صفحه ی سفيد ش پر بشه! ... از صفحه ی خالی متنفرم ... اگه شده خط خطی می کنم ولی نمی ذارم خالی بمونه ... اصلا دليلی نداره سفيد باشه ... حالا که هست بايد سفيد نباشه ... اصلا خوب بود از همون اولش نباشه! ... ببين يه صفحه کاغذ سفيد چه جور ما به درد سر انداخته! ... باز گفت سفيد! ... خوب غلط کردم اصلا ... يه صفحه کاغذ ... خوبه؟ ... نه! ... باز چرا؟ ... آخه تا ميگی کاغذ دوباره همون رنگ سفيد مياد تو ذهنم ... ای بابا! ... بازم که گفتی سفيد! ... من نگفتم ... خودت گفتی ... چه فرقی ميکنه ... منو تو يکيم ديگه! ... خوب اينم هست ... راست می گی! ... تموم شد اين خزعولات؟ (با هر حرفی که می خواد باشه!) ... نه ... خيلی کمه ... يعنی بازم می خوای بگی؟ ... آره خوب ... آخه هنوز صفحه جای سفيد زياد داره! ... باز گفت سفيد! ... تو ديگه نمی خواد حرف بزنی ... هيس! ... خوب بقيش رو خط خطی کن ... پس فکر کردی تا الان چه کار می کردم؟ ...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:25 توسط شهروز |


نمی خوام ....

 

 دنياااااااااااااااااااااااااااا....................

 

                                

 

چرا دنيا اين كارو با من كرد مگه چی كم گذاشتم براش من هر كاری گفت كردمو هر چی گفت گوش دادم ولی بازم برد منو كار ِ بدی كردم ولی چه موقع مارو می بره تا حا لا فكر كردی ؟ وقتی كه اصلاَُ فكرشو نمی كنی ولی وقتی ببرد م ديگه تموم می شه چی ميشه من همينجا بمونم تو اين دنيا التماست می كنم فقط يه باره ديگه ....

می خوام از اول شروع كنم تا بت بگم من كی بودمو می خواستی همينطوری منو ببری .....از حالا به بعد

گريه می كنم آخه تو فكر كردی‌من دروغ ميگم پس بشينو تماشام كن..

                     

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 11:12 توسط شهروز |


 

شايد آره آب...

 

                               

 

 شايد برای تو نوشتم!من؟ آره مگه چته؟چِی كم داری هان؟صافی همه می خورنت وای مرسی از تو اما چطوری به فكر من افتادی نمی دونم همينطوری داشتم از كنارت رد می شدم يه لحظه صدای پاتو شنيدم برگشتم اصلاّ تو كفش داری ؟ نه وااااااااااااااااااای. من اصلاّ پا ندارم من با وجودم حركت می كنم.چرا اينقدر عصبانی هستی؟كی من نبابا چرا اين سوالو كردی آخه بدجوری همه رو با خودت می بری اخه ترمز ندارم تازه يه چيز بگم اگه جايی واستم بو می افتم ديگه كسی باهام حرف نمی زنه اگه الان واستادم چون دوست دارم چون بهم توجه می كنی مثل بعضيا از كنارم همينطوري رد نشدی ما هم اين چيزا سرمون می شه .راست می گی از كی ياد گرفتی؟از بابام.بابات ديگه كيه ؟وقتی خودم رودخونه باشم بابام درياي ديگه.مامانمم خيلی وقت با بابام قهرِ برای همين اجازه ندارم اسمِ اونو بگم آخه قول دادم.

كاش منم مثلِ تو بودم حرف زدن و گوش دادن به حرفای تو به آدم آرامش می ده من بايد برم كاش بازم تو رو ببينم نامه هاتو حتماَ بنداز برام چون مِی خونمشون مواظبِ خودت بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش
 
سال، ماه، اصلاً روز ....

                                 

 

 

همينطوری كه داشتم می خوابيدم هيچ موقع اين چيزا برام مهم نبودند تا اين كه اين حرفا بگوشم رسيد ؟ چه حرفايی نمی دونم داشتند می گفتند دوباره بهار آمد بو بوی همان بهار است ولی واقعاً اينطوری نيست اون بهار تموم شد بابا الكی نگيد زمستان دوباره از راه آمد بگيد بهاری جديد زمستانی جديد چرا آخه خيليا اينو درك نمی كنند آخه به كی بگم فقط كه سال نو نميشه سالاش ماهاش فصلاش روزاش و شباش نو می شند سالِ نوتون مبارك .........

 

چوب خط نوزدهم ...
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:0 توسط شهروز |